ماه مهر

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی، زمین همیشه سبز و کوه های همیشه قهوه ای  ...
دلم برای خط کشی کنار دفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز، برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی، برای گونیا و نقاله و پرگار و جامدادی ...
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته ،برای اولین زنگ مدرسه، برای واکسن اول دبستان ، برای سر صف ایستادن ها ، برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته ...
دلم برای مبصر شدن، برای خوبها و بدها ، دلم برای ضربدر و ستاره ...
دلم برای ترس از سوال معلم، کارت صد آفرین ، بیست داخل دفتر با خودکار قرمز و جا کتابی زیر میزها، جا نگذاشتن کتاب و دفتر... 
دلم برای لیوان‌های آبی که فلوت داشت ...
دلم برای زنگ تفریح، برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها، برای لی‌لی کردن ...
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم، برای اردو رفتن ، برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن ...
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن برای تزئین کلاس ، برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود، برای خنده های معلم و عصبانیتش برای کارنامه ، نمره انضباط، برای مهر قبول خرداد ...
دلم برای خودم، دلم برای دغدغه و آرزو هایم، دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده ...
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند، کودکی ام را جا گذاشتم کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟

 

http://qwerty1340.persiangig.com/image/ef30115b941a.jpg

 

منبع : سایت تبیان

/ 2 نظر / 41 بازدید
فاطمه

منم دلم برای بعضیاشون که از روی صفحه زندگی من پاک شدن خیلی تنگ شده....البته خیلیاشون هنوز هستن ولی متاسفانه دونه دونه دارن کم میشن........ متن خیلی قشنگی بود .... ممنون [قلب][قلب]

سحر گمار

اولين روز دبستان بازگرد کودکي‌های شاد و خندان بازگرد بازگرد اي خاطرات کودکي بر سوار اسب‌هاي چوبکي خاطرات کودکي زيباترند يادگاران کهن مانوترند درس‌هاي سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پندآموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهماني کوکب خانم است سفره پر از بوي نان گندم است کاکلي گنجشککي باهوش بود فيل ناداني برايش موش بود با وجود سوز و سرماي شديد ريزعلي پيراهن از تن مي‌دريد تا درون نيمکت جا مي‌شديم ما پر از تصميم کبري مي‌شديم پاک کن‌هايي ز پاکي داشتيم يک تراش سرخ لاکي داشتيم کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه‌هايش درد داشت گرمي دستانمان از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدايي چون تگرگ خش‌خش جاروي با پا روي برگ هم‌کلاسي‌هاي من يادم کنيد باز هم در کوچه فريادم کنيد هم‌کلاسي‌هاي درد و رنج و کار بچه‌هاي جامه‌هاي وصله‌دار بچه‌هاي دکه سيگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفريحي نبود جمع بودن بود و تفريقي نبود کاش مي‌شد باز کوچک مي‌شديم لااقل يک روز کودک مي‌شديم